سفری عاشقانه که از نجواهای بین الحرمین شروع شد و به خانهی خدا رسید
پرتوحقیقت:
سفر عشق از مکه شروع نشد از کربلا آغاز شداز روزهایی که برای پوشش خبری اربعین راهی کربلا شدم، همان جایی که دلها پیش از پاها به آنجا میرسند.
از همان لحظهی آخر در بینالحرمین، جایی که به روضهی رضوان معروف است،وقت خداحافظی رو کردم به آقای مهربانیها و سلامی به حسین (ع) و برادر باوفایش ابالفضل العباس (ع) با صدایی آرام و دلی لرزان گفتم،
میدانم خواستهام بزرگ است میدانم جسارت میخواهد،اما دلم جز این چیزی نخواست اگر میشود، از خدا بخواهید سفر مکه را قسمت من کند.

اشکها، پیش از آنکه کلمه تمام شود، راه خودشان را گرفتند اما این اشک نه بخاطر اندوه بود بلکه از خواهش، از طلبی ناب و صادق نشات می گرفت.
خداحافظی من با این دو برادر بزرگوار، حسین و ابوالفضل العباس (ع)، برخلاف میل جانم بود، اما دلم میدانست که باید برود و رفتم و با هر قدم دور شدن، چیزی از وجودم میان آن دو حرم جا ماند.
ولی هیچ وقت نمیدانستم همان نگاه آخر،همان دعای خیس،آغاز سفری است که مرااز بینالحرمین تا خانهی خدا خواهد برد.

گذشت و گذشت،و من آرامآرام در هیاهوی روزمرگیها گم شدم.
آن زمزمهی آخر،آن درد دل نجوا شده با دو برادر در بینالحرمین،به فراموشی سپرده شده بوداما دل هنوز همانجا بود، در حال دعا.

تا آنکه در غروبی سرد و پاییزی،دوست و رفیق اهل دلم طاهره رفاهی خبر وصال،خبر رسیدن به عشق،خبر مهمانی محبوب دو عالم را آورد.
لحظهای سکوت کردم و بعددلم از شوق ،از ناباوری این اجابت بند نیامد.

احساس میکردم سبک شدهام، آنقدر که دلم میخواست از شوق وصال محبوب هفت آسمان،در آغوش نسیم عشق پرواز کنم.
و در همان لحظه،فهمیدم که هر سفرچه از بینالحرمین باشد چه از میان روزمرگیها،پایانش رسیدن به آرامشی است که قلب را از دنیا جدا میکندو با عشق مطلق پیوند میدهد.
پس از آنکه تاریخ سفر ما در ادارهی حج و زیارت و ادارهی صدا و سیمای گیلان به ثبت رسید،من و یار دل طاهره رفاهی با قلبهایی پر از شوق و امید شروع کردیم به چیدن گامهای اولیهی مقدمات سفر.
تمدید گذرنامه، خرید لباس احرام، خمار، کیف و کفش…
هر کاری را که انجام میدادیم با عشقی بیحد و وصف، با دقت و حسی لطیف گویی هر لحظه آمادهی وصل شدن به معشوق بودیم.
تاریخ وصال ما با پادشاه دو عالم ۱۴۰۴/۱۰/۱۰ در ماه پرنور رجب، هرگز از یادم نخواهد رفت.
انگار خود عدد جفت ۱۰/۱۰ هم پیامی بود از آسمان،
نشانهای که گویی خود تاریخ و روزشمار،
از این سفر عاشقانهی ما شاد و مسرور بودند.
زمان برای ما معنایی نداشت ساعتها آرام میگذشت و ما در میان هر قدم، هر انتخاب،لذت ناب انتظار را تجربه میکردیم
و هر لحظه برای من و رفیقم همچون زمزمهای عاشقانه بود،
که قلب ما را به دیدار یار نزدیکتر میکرد.

و سرانجام لحظهای که انتظارش را میکشیدیم از راه رسید
لحظهی بستن دل از زمین و سپردن جان و روحمان به آسمان.
من و رفیق اهل دلم طاهره رفاهی،میان نگاههای خیس و دعاهای بیامان خانواده و دوستان، از آنچه که عادت نام داشت دل کندیم و ساعت ۲ شب از فرودگاه امام خمینی تهران پرواز کردیم به سوی مدینه النبی همانجایی که عشق میخواندندش .
هر نگاه بدرقه،هر دعای آرام پشت لبها،چنان بالی بر شانههایمان مینشاندکه قدمها سبکتر از همیشه برداشته میشد.
نه ترسی بود،نه تردیدی،فقط شوق بود
و دلی که میدانست به دیدار یار میرود.
و ما،با دلهایی لبریز از شکر،قدم در مسیری گذاشتیم
که پایانش خانهی خدا بود و آغازش عشق.
در این میان،تمام کسانی را که با اشک چشم بدرقهمان کرده بودند،و نگاههایشان پر از التماس و سپردن دعا به دستان ما بود،در گوشیام جایی امن و عزیز،به امانت نگه داشته بودم.
نامهایی که هر کدامشان یک دل و یک امید بود.
و هر جا که قدم میگذاشتم چه در مسجدالنبی زیر گنبد سبز و آرامشبخش رسول مهربانی و چه در مسجدالحرام،
روبهروی خانهای که قبلهی دلهاست
تکتک آن نامها را بر زبان آوردم.
با هر دعا،انگار دوباره آن نگاهها زنده میشدند،و اشکهای من نه از سنگینی امانت بلکه که از شیرینی سپردن دلها به خدا جاری میشدند.
و آنجا بود که فهمیدم گاهی آدم می تواند فراتر از زائر باشد.
گاهی میشود امین دعاهای دیگران،حامل رازهای دلهای عاشقان بود و این من بودم واسطهای میان خدا و آنان،برای رساندن نجوایهای پنهانشان،همان اسراری که تنها دل خدا از آنها باخبر بود.
و اما من از دل خودم بگویم
که به اندازهی کوهی از دنیادر خود غصه داشت.
در پایان همهی دعاهاوقتی نامها یکییکی بر لبهایم نشسته بودند،رو به خدا
فقط یک خواهش داشتم
خواهشی که از عمق جانم میآمد.
شنیده بودم اگر انسان در حق دیگران دعا کند،خداوند
زودتر صدای دعا را میشنود.
پس نامها را آوردم دلها را سپردم،و بعدتمام ایمانم را
در یک دعا جمع کردم.
از خدا خواستم مادرم را،تمام وجودم را،
آنکه تکتک سلولهای بدنم به عشق او زنده است
را از دام این بیماری رها کند،از چنگ سرطانی که آرامآرام
شیرهی جانش را میمکد.
گفتم بارالها اگر قرار است معجزهای برای من باشد،اگر قرار است دعایی برای خودم مستجاب شود،اگر قرار است نگاهی از رحمتت بر زمین بیفتدو بر من برسد،آن نگاه رابه مادرم برسان.
اشکهایم بیصدا میریختندنه از ناامیدی،بلکه از عشقی می ریخت که تاب بی مادر شدن ندارد.
و در دلم گفتم خدایا،اگر قرار است به من توان تحمل هر دردی را بدهی،
مرا بیمادر مگذار
و اگر تقدیر،راهی جز این پیش رویم گذاشته است،میدانم این خواهش چقدر سخت و ناعادلانه است در حق مادرم،اما پیش از آنکه نفس او که تمام دنیای من است به شماره بیفتد،نفس مرا بگیر.
پس از آنکه از مدینهالنبی برای مُحرم شدن راهی مسجد شجره شدیم.
تمام وجودمان شد یک ذکر
(لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ، لَبَّیْکَ لَا شَرِیکَ لَکَ لَبَّیْکَ، إِنَّ الْحَمْدَ وَالنِّعْمَهَ لَکَ وَالْمُلْکَ، لَا شَرِیکَ لَکَ)
ذکری که نه فقط بر زبان،که در دل میتپید.
نماز را در مسجد خواندیم نیت کردیم،و با دلی لرزان از شوق،سوار قطار شدیم قطاری که ما رابه خانهی عشق میبرد.
دلهایمان از شوق دیداربیقرار میتپید.به محض رسیدن به هتل در مکه،پس از استقرار در اتاقهاو تجدید وضو،
بیدرنگ راهی خانهی خدا شدیم انگاردل طاقت فاصله نداشت.
و آنجا،وقتی به خدا رسیدیم،دانستم که ابتدا بایدچشمها را بست و وقتی دوباره گشود،دیدگان منوّر شودبه خانهی زیبای خداوندخانهای آراسته به پردهی یمانی با شکوهی که دل را از خود بیخود میکرد.
شنیده بودم سه دعای اول در آن لحظه بی پاسخ نمیماند.
و من،با همهی آگاهی دل،در دعای نخست
برای سلامتی امام زمان دعا کردم
چون یقین داشتم او نیزدر همان جای مبارک واسطه میشودمیان دعا و اجابت.
دعای دومم برای همه بودبرای آنان که التماس دعا داشتندو نامهایشان در گوشی من امانت بود،
و حتی برای آنان که بیآنکه چیزی بگویندمحتاج دعا بودند.
از خدا خواستم همه را مستجابالدعوه کند.
و اما دعای سوم برای سلامتی تمام وجودم بود،برای مادرم که تک تک سلول های بدنم به عشق بودنش زنده است .
دعا کردم سایهاش همیشه بالای سر من و خانوادهام باشد،و از خدا خواستم هیچ خانهای بیمادر نماند.
و من و همسفر جان،که طاهره رفاهی صدایش میکردند سر از سجده بلند کردیم ودست در دست هم،دور خانهی خدا میچرخیدیم و هفت دور عاشقانه ما شروع شده بود همانجایی که تا لحظه وصال رؤیایش را با هم در ذهن و زبان مرور کرده بودیم شروع شده بود.
همانجا که بلندترین قلهی دنیاست،و آرزوی تمام آرزومندان عاشق.
دور خانهی خدا میچرخیدیم و نگاههایمان
به آن خانهی زیبا و باابهت قفل شده بود،و همزمان نامهای زیبایش را با تکتک سلولهای بدنمان زمزمه میکردیم
یا خَیْرَالْغافِرینَ،یا خَیْرَ الْفاتِحینَ،یا خَیْرَ النّاصِرینَ،یا خَیْرَ الْحاکِمین،یا خَیْرَ الرّازِقینَ….
من با صدای بلند می خواندم و افراد مسنی که همراه ما در پشت سر ما بودند دست به آسمان بلند می کردند و گوش جان می سپردند.
پس از هفت دور عاشقانه به گرد خانهی خدا، پشت مقام ابراهیم دو رکعت نماز خواندم. همانجا بود که لحظهای شگفتانگیز بود برای من چون متوجه شدم که نقشهی ایران، سرزمین ما، درست پشت مقام ابراهیم قرار دارد و فهمیدم قبلهی ما ایرانیان، در پس این مکان مقدس است.
پس از هفت دور عاشقانه به گرد خانهی خدا، هفت رفت و برگشت سعی میان صفا و مروه، و انجام تقصیر ( کوتاه کردن اندکی از مو و ناخن )، سپس هفت دور طواف نساء را انجام دادم.
در پایان، دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم را به جای آوردم و بدین ترتیب، اعمال ما به پایان رسید و من برای بار دوم، با قلبی آکنده از شوق و آرامش الهی حاجیه شدم.
و این بود پایان سفری که نه تنها پاها، که دلها را نیز به آسمان وصل کرد سفری که از نجواهای عاشقانه در بینالحرمین آغاز شد و در آغوش خانهی خدا به آرامشی رسید که تا همیشه، سایهی عشق الهی بر زندگی من خواهد بود.

درود بر قلم توانای تو دوست همسفرم با آنکه همراه هم بودیم اما با هر کلمه از این سفرنامه ، قدم به قدم حضور معنوی لحظات دیدار خانه حق تعالی رو مجدد در عمق جانم حس کردم اشکی از حسرت ایام که در تاریخ زندگی ام ثبت شد و صدحیف که به برقی گذشت اما حلاوتش در دل و جانم نشست . صد الحمدالله که هر بار با دیدن کعبه و مسجد النبی بر زبان اوردم . الهی شکر .
ممنوووونم رفیق،همسفر،آرام دل،مهربوون❤️❤️❤️